از گرانان جهان رطل گران ما را بس
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠   کلمات کلیدی:

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس-------------زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد -----------از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند-------ما که رندیم وگدا  دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین -------کاین اشارت زجهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ---------گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم-----دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست -----که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافیست---طبع چون اب و غزلهای روان ما را بس


داستان برزیگر و مار
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢   کلمات کلیدی:

ملک گفت:آورده اند که برزیگری  در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت.مگر دانست که ابناء روز گار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمار ماهی  مانند و چون نهاد او بر یک وتیرت و سیرت چنان یافت که اگر ماهیت  او طلبند الا به ماری نسبتی دیگر ندهد ،بدین اعتبار در دامن صحبت او آویخت  و دامن تعلق از مصاحبان ناتمام بیافشاند. القصه برزیگر هر و قت آنجا رسیدی ،مار از سوراخ بر آمدی و گستاخ پیش او بر خاک می  غلطیدی ولقاطات (ریزه)خورش او از زمین بر  می چیدی .روزی برزیگر به عادت گذشته آنجا رفت .مار را دید،از فرط سرمای هوا که یافته بود بر هم پیچیده و سر و دم در هم کشیده و ضعیف و سست و بیهوش افتاده .برزیگر را سوابق آشنایی و بواعث نیکو عهدی بر آن باعث آمد که مار را برگرفت و در توبره نهاد و بر سر خر آویخت تا از دم زدن او گرم گردد و مزاج افسرده  او را با حال خویش آورد، خر را همان جایگه ببست و بطلب هیمه  رفت.چون ساعتی بگذشت،گرمی در مار اثر کرد،با خود آمد،خبث جبلّت(سرشت) و شر طبیعت در کار آورد و زخمی جانگزای  بر لب خر زد و بر جای سرد گردانیدو با سوراخ شد.

این فسانه زبهر آن گفتم که هرک آشنایی با بدان دارد ،بدی به هر هنگام آشنای او گردد.

من ندیدم سلامتی زخسان--------------------------------گر تو دیدی ، سلام من برسان

 

 

مرزبان نامه - مرزبان بن رستم  یکی از شاهزادگان طبرستان قرن پنجم -سعدالدین وراوینی قرن هفتم - دکتر خلیل خطیب رهبر  معاصر -ص 101


در قیر شب
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢   کلمات کلیدی:

دیر گاهی است در این غمکده ام

قفل خاموشی بر روی لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

درو دیوار به هم چسبیده

خنده ای بوده اگر بر لب روز

بر رخ لاغر شب خشکیده

نفس آدمها سر به سر افسردست

دیر گاهی است در این گوشه فرسوده به تن هر نشاطی مردست

دست جادویی شب در بر روی من وغم می بندد

هر چه من می کوشم او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز

شب زره آمد و با قیر اندود

طرح هایی که فکندم درشب

روز آمد و باپنبه زدود

روز گاری است که چون من همه را قفل خاموشی بر روی لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

پای هر چیز در قیر شب است

 

سهراب سپهری


پا بست مشو به دام این دیر
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

ای نام تو بهترین سر آغاز---------------------------بی نام تو نامه کی کنم باز

در صنع تو کامد از عدد بیش-------------------------عاجز شده عقل علت اندیش

 ترتیب جهان چنانکه بایست..............................کردی به مثابتی که شایست

بی کوهکنی ز کاف و نونی -------------------------کردی تو سپهر بیستونی

هرجا که خزینه ای شگرف است--------------------قفلش به کلید این دو حرف است

حرفی به غلط رها نکردی------------------------یک نکته درو خطا نکردی

در عالم عالم آفریدن---------------------به زین نتوان رقم کشیدن

گنج تو به بذل کم نیاید--------------------وز گنج کس این کرم نیاید

از قسمت بندگی و شاهی -----------دولت تو دهی به هر که خواهی

توفیق تو گر نه ره نماید--------------این عقده به عقل کی گشاید

عقل از در تو بصر فروزد------------گرپای درون نهد بسوزد

می کوشم و در تنم توان نیست-----کازرم تو هست باک از آن نیست

گر قهر سزای ماست آخر----------هم لطف برای ماست آخر

تا کی به نیاز هر نوالم------------بر شاه و شبان کنی حوالم

تا چند زمین نهاد بودن------------سیلی خور خاک و باد بودن

زنهار نظامیا درین سیر---------پا بست مشو به دام این دیر