سه راه مرگ(خاطره ای از دوران دفاع مقدس تقدیم به همه آزادگان سر فراز)
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥   کلمات کلیدی:

 بنام خداوند جان آفرین

سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی مبارکباد 

سه راه مرگ خاطره ای از دوران دفاع مقدس تقدیم به همه آزادگان سرفراز

واژه سه راه مرگ برای کسانی که جنگ  را تجربه کردند کلمه آشنایی است این سه راهی که از یک طرف جبهه های شمالی و از طرفی به جبهه های جنوبی وصل می شد  و در سرزمین  خرمشهر منطقه شلمچه قرار داشت .تا جایی که یادم هست  این سه راه به سه راه امام رضا وصل می شد و منطقه حساسی بود چون حالت پل ارتباطی داشت و به قول امروزی ها استراتژیک بودو در دید مستقیم نیروهای عراقی بود به محض مشاهده نفر یا خودرو و.... آن منطقه گلوله باران می شد.. گلوله مثل باران سیل آسا بر آن منطقه می بارید درست یادم نیست چه تاریخی بود  من  سرباز  مسوول  برای سرکشی به بچه های خط  با نیسان آبی رنگ تدارکات  که راننده اش  فردی بنام حیدری بودوبچه اطراف ساوه بود راه افتادیم درست در میانه راه و دقیقا در چند متری سه راه مرگ ماشین خراب شد حیدری فردی آرام بود و اصلا هیچ  دست و پایش را گم نکرد به آرامی از ماشین پیاده شد ومن نیز به تبعیت از او از خودرو پیاده شدم. ناگهان موج گلوله باران دشمن شروع شدسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسوتتتتتتتتتتتتتتت....گررررررررررررااااامممممممپپپپپپپپپپپپپپپپ و این صدای انفجار خمپاره 120 بود که از همه طرف، منظم و نامنظم ،بر زمین می خورد و صدای انفجارش  هنوز هم که  خاطراتش را می نویسم.گوشم و سرم را آزار می دهد صدای غرش توپ وانفجار.... انفجار..و.... من به حیدری گفتم چه کنیم و او با آرامش کاپوت را بالا زده بود وداشت همه جای موتور را تست می کرد و هیچ توجهی به گلوله باران نداشت و می گفت هر جور شده درستش می کنم و ادامه داد اگه اینا بذارن و شکلات پیچ نشویم. این استواری و نترسیدن و محکم بودن  برایم خیلی زیبا بوددفعات متعدد روی زمین دراز کشیدیم و دستمون را پشت گردن گره زدیم تا ترکش بر نخاع یا مخچمون نخوره و....  بالاخره ماشین درست شد و ما را به خط رساندو یک روزپر گلوله سپری شد و دانستیم که هنوز  در درگاه خدا عمر داریم.برای هر ثانیه اش  هر چه شکر کنیم کم است. زیرا من فرد جنگ نبودم در خانواده ناز پرورده بودم و بسیار می ترسیدم هر گز ترس را بر روی خود نمی آوردم ولی خودم می دانستم که می ترسم .گاهی هم شجاعتهایی به کار می زدم شاید اکتسابی بود.گاهی قرآن می خواندم و همیشه کتاب خدا در جیبم جای داشت و اعتقاد شدیدی داشتم که  محافظ من در برابر همه شیاطین و ضربه های آنان است و اخیرا هم برادر پاسدار الف الف که مافوقم بود و از نظر تحصیلی  دوران ابتدایی درس خوانده بود با دست خط خودش که گاهی کلمات را اشتباه هم می نوشت قرآن کوچکی که بسیار ریز نوشته شده بود و کل قرآن  را شامل بود به من برای تقدیر و تشکر هدیه کردودر نوشته اش از خداوند  برایم سلامتی و بهروزی را درخواست کرده بود که هنوز هم آنرا دارم و در جیبم می گذارم.او آدرس خودش را روستای  کاف از توابع شهرستان اراک معرفی کرد و  و برایم در دفتر  درسی ام که هنوز دارم کروکی کشید.دیگر بعد از جنگ هرگز او را ندیدم.  این خاطره را نوشتم تا بگویم همه چیز دست خداست (ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین)

 خدا را شکر

نگارش سه شنبه  19/05/1390 شمسی ساعت 20/1 بامداد.


صبحانه با برگ شلغم
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥   کلمات کلیدی:

بنام خداوند

صبحانه   با برگ شلغم

امروز یاد مدرسه افتادم، یاد ............،یاد صبحانه نیروهای شرکت نفت در 25 سال پیش در کمپ شرکت نفت در آران و بیدگل (کره و مربا و عسل-نان و پنیر- تخم مرغ نیمرو و جوشانده-شیر و خامه و....)تازه این صبحانه بود  و چاشت که جاتون خالی در هوای کویر و چای تازه دم که با آتش تیغ های کویر دم کشیده بود و دسر میوه آن هم چه میوه هایی،  البته آموزش و پرورش  فکر نمی کنم چنین صبحانه هایی را در خودش تجربه کندبهر حال مثل هر روز صبحانه نان و پنیر اختراعی اقای بافنده که از شیر دانش اموزی  و سرکه  درست شده بودو بعد یکی از همکاران اخر سال  می گفت حالا دیگه که این پنیر ها را خوردیم ولی خوردنش احتمال بیماری لک وپیسه پوست را دارد ، بگذریم من بعد عید گفتم خوب است سبزی بکارید و صبح ها نان و پنیر و سبزی بخوریم و  یه باغچه را اسفناج کاشته بودند که بکار نمی امد و 6کیلو اسفناج را با 2هزار تومان می شد خرید و یه باغچه دیگر را هم تربچه کاشته بودند و ما پشت سر هم نان و پنیر و برگ تربچه می خوردیم و گاهی مدیر و معاونان و خدمتگزار مدرسه می گفتند : بذر تربچه ها خوب نبوده  است و فقط برگ داردو ما گاهی می گفتیم: که طعم این برگها فرق داردولی برای صبحانه مصرف می کردیم تا بهتر بچسبد تا اینکه ان اقایی که انها را کاشته بود یک روز به مدرسه امد و من به او گفتم حد اقل بذر خوب برای باغچه می خریدی اصلا این تربچه ندارد و او هم گفت : خب من بذر شلغم کاشته بودم حتما تربچه نمی دهد.و ما تازه بعد از 2 ماه مصرف فهمیدم برگ شلغم می خوردیم. خدا را شکر

جمعه 25 مردادماه 1392 ساعت 2 بعد از ظهر


داستان حساب دفتری و اطمینان از حساب مانده
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳   کلمات کلیدی:

 بنام دوست

خاطر جمع

در هفته گذشته بصورت اتفاقی  و یا برای انجام کاری به مغازه رفتم چند مشتری همزمان وارد مغازه شدند ناگهان خانمی جوان که او را می شناختم. صدایم زد  وگفت حساب من چقدر است.و من با تعجب پرسیدم مگر هنوز هم حساب داری؟او گفت بله بگرد پیدا میکنی .گفتم شما چندین سال است به مغازه من نیامدید.که او ادامه داد حساب مال همان زمان است و اگر فرصت نداری یک وقت دیگر می آیم و من که دیدم او برود شاید اصلا نیاید گفتم اشکال ندارد و دفتر 8 سال پیش را گشتم حساب  را در گوشه ای نوشته بودم گفتم جساب به نام  ع  - و  داماد  ا- ص است و گفت بله گفتم حساب شما 535000 ریال یعنی پنجاه و سه هزار و پانصد تومان است .گفتم وجه را می پردازید تا خط بزنم که او گفت نه می خواستم خاطر جمع شوم که این مبلغ است و من در دلم کفتم چه رویی خوب شد نگفت کارکرد پولم را حساب کن و بده. و هنوز دلم  می سوزد زیرا من فقط به این زن و شوهر به خاطر عدم توانایی مالی نسیه می دادم و آنها تعهد کرده بودند اگر چند ماه  گاهی طول بکشد با آنها بسازم ولی نگفته بودند که پولم را خواهند خورد . پدر  این خانم هم حدودا  در همان سالهل با شگردی که آن هم داستانی دارد 40 هزار تومان نسیه برد و نیاورد.حالا من مانده ام با سر پل صراط و........نمی دانم چرا برخی از مردم حق الناس را هیچ می شمارند.فکر می کنم آن سالها 40 هزار تومان حقوق نصف کارکرد یک ماه بود.خداوند به ما انسانها رحم کند.ان شا ال....

نگارش تاریخ 28/09/1390 ساعت 23:35 دقیقه دوشنبه شب.

 


مرزبان نامه- داستان
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠   کلمات کلیدی:

بنام  الله

 

داستان بزورجمهربا خسرو

دستور گفت : شنیدم که بزورجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی  و او را گفتی شب خیز باش تا کام روا باشی.خسرو بحکم آنک بمعاشرت و معاقرت ( پیوسته باده نوشیدن)در سماع(آواز) اغانی(خوش)  و اجتماع غوانی( زنانی که بی پیرایه زیبا باشند) شب گذاشته بودی  و با ماه پیکران تا مطلع آفتاب بر ناز بالش تنعم سر نهاده  از بروزجمهر بسبب این کلمه  پاره ی  متاثر  و متغیر گشتی  و این معنی چون سر زنشی دانستی .یک روز خسرو چاکران را بفرمود تا بوقت صبحی که دیده ی جهان از سیا هه ی ظلمات و سپیده صبح نیم گشوده باشد  وبزور جمهر روی به خدمت نهد ، متنکر وار( به شکل ناشناس) بر وی زنند و بی آسیبی که رسانند ،جامه او بستانند.چاکران بحکم فرمان رفتند و آن بازی در پرده ی تاریکی شب با بزورجمهر نمودند.او بازگشت و جامه ی دیگر بپوشید ، چون بحضرت آمد ،بر خلاف اوقات گذشته بیگاه ترک شده بود.خسرو پرسید که موجب دیر آمدن چیست؟ گفت : می آمدم ، دزدان بر من اقتادند وجامه ی من ببردند، من بترتیب جامه ی دیگر مشغول شدم .خسرو گفت:نه هر روز نصیحت تو این بود که شب خیز باش تا کام روا باشی.پس این آفت بتو از شب خیزی رسید.بزورجمهر بر ارتجال(بی اندیشه سخن گفتن) جواب  داد  : که شب خیز دزدان بودند که پیش از من بر خاستند تا کام ایشان روا شد.خسرو از بداهت( بدیهه گویی) گفتار  بصواب و حضور جواب  او خجل  وملزم گشت. این فسانه از بهر آن گفتم که خسرو اگرچ دانا بود ،چون سخن پردازی ، بزورجمهر ملکه ی نفس داشت، ازو مغلوب آمد ازو مغلوب آمد مبادا که قضیه حال تو معکوس شود  و روزگار اندیشه ی تو مغلوب گرداند." ورب حیله کانت علی صاحبها  وبیله" ( بسا چاره که بر حیله گر ناسازگار  و بد فرجام شد.)"صفحه 247  مرزبان نامه دکتر خلیل  خطیب  رهبر.


فزت و رب الکعبه
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸   کلمات کلیدی:

این روز ا بد جور غمگینم .سالروزشهادت اسوه ایمان  و صبوری و تقوی  امام علی (ع) بر همگان تسلیت باد.

ای عزیزترین هستی غمت جانگداز است و و تمام سلولهای هستی بر از دست دادن شما اشک ماتم می ریزد.فقط می دانم که چاههای مدینه ازانسانها مردانه تر رفتار می کردند زیرا ماجرای غم و اندوه  شما را هنوزهم بروز نداده اند.


THAT S MOM
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢   کلمات کلیدی:

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN          

? BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU

 

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”

 

 .DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE

 

 :BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID

 

 “STUPID RAIN”

 

 

لبخند THAT’S MOM!!!

 


سالها با جور لیلا ساختی ---من کنارت بودم ونشناختی
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢   کلمات کلیدی: