31 شهریور یاد آور حماسه های دلیر مردان ایران زمین در هجوم دشمن
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧   کلمات کلیدی:

بنام آنگه جانها در ید اوست

صبحگاهی شبنمی را راز گفتم

سخن های  دلم  را   باز  گفتم

که نسل ما بسی در جنگ وخون بود

که کمتر مایه اش عشق و جنون بود

اگر مهلت دهید از جنگ گویم

فغان دل در این یک زنگ گویم

زمانی دست اجانب پا بر گلو داشت

همه ماه قمر یک عطر و بو داشت

همان  دست دشمن  یک  گام  ساز کرد

فلان حیله و عقده دشمن نبرد آغاز کرد

.

.

.

به میدان نبرد  پرواز  کردیم

زمانی با شقایق همراز گردیم

به جبهه یک شبی زنگی رسیدیم

ز کیلومترها  راه  جنگی رسیدیم

آسمان انجا برنگ خون ،ماتم به دل بود

تو می گفتی سوگوار  این آب و گل بود

صدای تیر و خمپاره ها ناله می کرد

انفجار و  ترکشش  بیچاره  می کرد

بوی باروت و نم کارون  بیداد  میکرد

شروع روزگاری سخت فریاد می کرد

صفیر توپ ها گوشت خراش می داد

برای قرب حق روحت تراش  می داد

.

.

.

ماه مهر سال 1366 مسجد خرمشهر  به همراهی داود کت پور/سید طیبی/ احمد ارمکان(فرمانده)/خودم/ اکبر میرزایی/اسدالله خلج/احمد اسدی/حسینقلی چهرهقانی/سرخوش محمدی


نقشه های جدید شرکت گل سپهر
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦   کلمات کلیدی:

آریا -زرشکی

آریا - گردویی


رزرو استند بیلبورد
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦   کلمات کلیدی:

سلام /کوششهای فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی از یک طرف و نوشتار های گوناگون و سخنان  پراز کلمات لاتین عوام و... از طرف دیگر و حالا تابلو های اعلان شهری

 

 رندی  می پرسید :ببخشید آقا اینجا چی نوشته شده است؟ بیچاره  حق داشت سه تا کلمه کاملا" انگلیسی reserve stand billboard

خدا را شکر شماره را با ریاضی  خودمان نوشته بود(فارسی را پاس بداریم)


داستان بزورجمهربا خسرو
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٠   کلمات کلیدی:

 بزورجمهربا خسرو

دستور گفت : شنیدم که بزورجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی  و او را گفتی شب خیز باش تا کام روا باشی.خسرو بحکم آنک بمعاشرت و معاقرت ( پیوسته باده نوشیدن)در سماع(آواز) اغانی(خوش)  و اجتماع غوانی( زنانی که بی پیرایه زیبا باشند) شب گذاشته بودی  و با ماه پیکران تا مطلع آفتاب بر ناز بالش تنعم سر نهاده  از بروزجمهر بسبب این کلمه  پاره ی  متاثر  و متغیر گشتی  و این معنی چون سر زنشی دانستی .یک روز خسرو چاکران را بفرمود تا بوقت صبحی که دیده ی جهان از سیا هه ی ظلمات و سپیده صبح نیم گشوده باشد  وبزور جمهر روی به خدمت نهد ، متنکر وار بر وی زنند و بی آسیبی که رسانند ،جامه او بستانند.چاکران بحکم فرمان رفتند و آن بازی در پرده ی تاریکی شب با بزورجمهر نمودند.او بازگشت و جامه ی دیگر بپوشید ، چون بحضرت آمد ،بر خلاف اوقات گذشته بیگاه ترک شده بود.خسرو پرسید که موجب دیر آمدن چیست؟ گفت : می آمدم ، دزدان بر من اقتادند وجامه ی من ببردند، من بترتیب جامه ی دیگر مشغول شدم .خسرو گفت:نه هر روز نصیحت تو این بود که شب خیز باش تا کام روا باشی.پس این آفت بتو از شب خیزی رسید.بزورجمهر بر ارتجال(بی اندیشه سخن گفتن) جواب  داد  : که شب خیز دزدان بودند که پیش از من بر خاستند تا کام ایشان روا شد.خسرو از بداهت( بدیهه گویی) گفتار  بصواب و حضور جواب  او خجل  وملزم گشت. این فسانه از بهر آن گفتم که خسرو اگرچ دانا بود ،چون سخن پردازی ، بزورجمهر ملکه ی نفس داشت، ازو مغلوب آمد ازو مغلوب آمد مبادا که قضیه حال تو معکوس شود  و روزگار اندیشه ی تو مغلوب گرداند." ورب حیله کانت علی صاحبها  وبیله" ( بسا چاره که بر حیله گر ناسازگار  و بد فرجام شد.)"صفحه 247  مرزبان نامه دکتر خلیل  خطیب  رهبر.