ذکر حکایت افشین و بودلف و خلاص یافتن بودلف از وی(تاریخ بیهقی)
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٦   کلمات کلیدی:

ذکر حکایت افشین و خلاص یافتن بودلف از وی

خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر

به اهتمام دکتر غنی و دکتر فیاض

 

اسمعیل بن شهاب گوید از احمد بن ابی دواد شنیدم - واین احمد مردی بود که با قاضی القضاتی وزارت داشت و از وزیران روزگار محتشم‌تر بود و سه خلیفت خدمت کرد- احمد گفت یک شب در روزگار معتصم نیم شب بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضُجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را هیچ سبب ندانستم، با خویشتن گفتم چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی را که به من نزدیک او بودی به هر وقت، نام وی سلام، گفتم بگوی تا اسب زین کنند، گفت ای خداوند نیم شب است و فردا نوبت تو نیست که خلیفه گفته است ترا که به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد، اگر قصد دیدار دیگر کس است باری وقت بر نشستن نیست. خاموش شدم که دانستم راست می‌گوید اما قرار نمی‌یافتم و دلم گواهی می‌داد که گفتی کاری افتاده است، برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران تا شمع برافروختند و به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم و قرارنبود تا در وقت بیامدم و جامه در پوشیدم، و خری زین کرده بودند، برنشستم و براندم و البته که ندانستم که کجا می‌روم، آخر با خود گفتم که به درگاه رفتن صواب‌تر هرچند پگاه است اگر بار یابمی خود بها و نعم، و اگر نه بازگردم مگر این وسوسه از دل من دور شود، و براندم تا درگاه، چون آنجا رسیدم حاجب نوبتی را آگاه کردم، در ساعت نزدیک من آمد گفت آمدن چیست بدین وقت؟ و ترا مقرر است که از دی باز امیرالمومنین به نشاط مشغول است و جای تو نیست، گفتم همچنین است که تو گویی، تو خداوند را از آمدن من آگاه کن، اگر راه باشد بفرماید تا پیش روم و اگر نه باز گردم، گفت سپاس دارم و در وقت بازگفت و در ساعت بیرون آمد و گفت بسم‌الله بار است درآی، در رفتم معتصم را دیدم سخت اندیشمند و تنها، به هیچ شغل مشغول نه، سلام کردم جواب داد و گفت یا باعبدالله چرا دیر آمدی؟ که دیر است که ترا چشم می‌داشتم، چون این بشنیدم متحیر شدم گفتم یا امیرالمومنین من سخت پگاه آمده‌ام و پنداشتم که خداوند بفراغتی مشغول است و به گمان بودم از بار یافتن و نایافتن. گفت خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم ندارم. گفت انا لله و انا الیه راجعون، بنشین تا بشنوی، بنشستم، گفت این سگ ناخویشتن شناس نیم‌کافر بوالحسن افشین به حکم آنکه خدمتی پسندیده کرد و بابک خرم‌ دین را برانداخت و بروزگار دراز جنگ پیوست تا او را بگرفت و ما او را بدین سبب از حد اندازه افزون بنواختیم و درجة سخت بزرگ بنهادیم و همیشه وی را از ما حاجت این بود که دست او را بر بودلف - القاسم بن عیسی الکرجی العجلی- گشاده کنیم تا نعمت و ولایتش بستاند و او را بکشد که دانی که عداوت و عصبیت میان ایشان تا کدام جایگاه است و من او را هیچ اجابت نمی‌کردم از شایستگی و کار آمدگی بودلف و حق خدمت قدیم که دارد و دیگر دوستی که میان شما دو تن است، و دوش سهوی افتاد که از بس افشین بگفت و چند بار رد کردم و باز نشد اجابت کردم، و پس ازین اندیشه‌مندم که هیچ شک نیست که او را چون روز شود بگیرند، و مسکین خبر ندارد، و نزدیک این مستحیل برند، و چندان است که بقبض وی آمد در ساعت هلاک کندش. گفتم الله الله یا امیرالمومنین که این خونی است و ایزد عز ذکره نپسندد، و آیات و اخبار خواندن گرفتم پس گفتم بودلف بندة خداوند است و سوارِ عرب است، و مقرر است که وی در ولایت جبال چه کرد. چند اثر نمود و جانی در خطر نهاد تا قرار گرفت، و اگر این مرد خود برافتد خویشان و مردم وی خاموش نمانند و درجوشند و بسیار فتنه برپای شود. گفت یا باعبدالله همچنین است که تو می‌گویی و بر من این پوشیده نیست، اما کار از دست من بشده است که افشین دوش دست من بگرفته است و عهد کرده‌ام بسوگند ان مغلظه که او را از دست افشین نستانم و نفرمایم که او را بستانند. گفتم یا امیرالمومنین این درد را درمان چیست؟ گفت جز آن نشناسم که تو هم‌اکنون نزدیک افشین روی، و اگر بر ندهد خویشتن را اندر افکنی، و بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار باز شوی چنانکه البته بقلیلی و کثیر از من هیچ پیغام ندهی و هیچ سخن نگوئی تا مگر حرمت ترا نگاه دارد، که حال و محل تو داند، و دست از بودلف بدارد و وی را تباه نکند و به تو سپارد. و پس اگر شفاعت تو رد کند قضا کار خود بکرد و هیچ درمان نیست.
احمد گفت من چون از خلیفه این بشنودم عقل از من زایل شد و بازگشتم و برنشستم و روی کردم به محلت وزیری و تنی چند از کسان من که رسیده بودند با خویشتن بردم و دو سه سوار تاخته فرستادم به خانة بودلف، و من اسب تاختن گرفتم چنانکه ندانستم که در زمینم یا در آسمان، طیلسان از من جدا شده و من آگاه نه، چه روز نزدیک بود اندیشیدم که نباید که من دیرتر رسم و بودلف را آورده باشند و کشته و کار از دست بشده، چون به دهلیز در سرای افشین رسیدم حجاب و مرتبه‌داران وی به جمله پیش من دویدند بر عادت گذشته، و ندانستند که مرا به عذری باز باید گردانند که افشین را سخت ناخوش و هول آید در چنان وقت آمدن من نزدیک وی، و مرا به سرای فرود آوردند و پرده برداشتند و من قوم خویش را مثال دادم تا به دهلیز بنشینند و گوش به آواز من دارند. چون میان سرای برسیدم یافتم افشین بر گوشة صدر نشسته و نَطعی پیش وی فرود صفه بازکشیده و بودلف بشلواری و چشم ببسته آنجا بنشانده و سیاف شمشیر برهنه به دست ایستاده و افشین با بودلف در مناظره و سیاف منتظر آنکه بگوید ده تا سرش بیندازد. و چون چشم افشین بر من افتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگ‌ها از گردنش برخاست. و عادت من با وی چنان بود که چون نزدیک وی شدمی برابر آمدی و سر فرود کردی چنان که سرش به سینه من رسیدی، این روز از جای نجنبید و استخفافی بزرگ کرد، من خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم، که به شغلی بزرگ رفته بودم، و بوسه بر روی وی دادم و بنشستم خود در من نگریست و من بر آن صبر کردم و حدیثی پیوستم تا او را بدان مشغول کنم از پی آنکه نباید سیاف را گوید شمشیر بران، البته سوی من ننگریست، فرا ایستادم و از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود و از زمین اسروشنه. بودف و عجم را شرف بر عرب نهادم هر چند که دانستم که اندر آن بزة بزرگ است، ولیکن از بهر بودلف تا خون وی ریخته نشود، و سخن نشنید، گفتم یا امیر خدا مرا فدای تو کناد، من از بهر قاسم عیسی را آمدم تا بار خدائی کنی و وی را به من بخشی، درین ترا چند مزد باشد. به خشم و استخفاف گفت نبخشیدم و نبخشم، که وی را امیرالمومنین به من داده است و دوش سوگند خورده که در باب وی سخن نگوید تا هر چه خواهم کنم، که روزگار دراز است تا من اندرین آرزو بودم. من با خویشتن گفتم یا احمد سخن و توقیع تو در شرق و غرب روان است و تو از چنین سگی چنین استخفاف کشی؟ باز دل خوش کردم که هر خواری که پیش آید بباید کشید از بهر بودلف را، برخاستم و سرش را ببوسیدم و بیقراری کردم، سود نداشت، و بار دیگر کتفش بوسه دادم اجابت نکرد، و باز به دستش آمدم و بوسه دادم، و بدید که آهنگ زانو دارم که تا ببوسم و از آن پس به خشم مرا گفت تا کی ازین خواهد بود؟ به خدای اگر هزار بار زمین ببوسی هیچ سود ندارد و اجابت نیابی. خشمی و دل تنگی سوی من شتافت چنانکه خوی از من بشد و با خود گفتم چرا چنین مُرداری و نیم کافری بر من چنین استخفاف می‌کند! و چنین گزاف مرا چرا باید کشید؟ از بهر این آزاد مرد بودلف را خطری بکنم هر چه باد باد، و روا دارم که این بکرده باشم که به من هر بلائی رسد رسد، پس گفتم ای امیر مرا از آزاد مردی آنچه آمد گفتم و کردم، و تو حرمت من نگاه نداشتی، و دانی که خلیفه و همة بزرگان حضرت وی چه آنان که از تو بزرگ‌تراند و چه از تو خردتر‌اند حرمت دارند، و به مشرق و مغرب سخن من روان است، و سپاس خدای را عزوجل که ترا ازین منت در گردن من حاصل نشد، و حدیث من گذشت، پیغام امیرالمومنین بشنو می‌فرماید که قاسم عجلی را مکش و تعرض مکن و هم اکنون به خانه باز فرست که دست تو از وی کوتاه است، و اگر او را بکشی ترا بَدَل وی قصاص کنم. چون افشین این سخن بشنید لرزه بر اندام اوفتاد و بدست و پای بمرد و گفت این پیغام خداوند به حقیقت می‌گزاری؟ گفتم آری، هرگز شنوده‌ای که فرمان‌های او را برگردانیده‌ام؟ و آواز دادم قوم خویش را که در آئید، مردی سی و چهل اندر آمدند، مُزکی و مُعدل، از هر دستی، ایشان را گفتم گواه باشید که من پیغام امیرالمومنین معتصم می‌گزارم برین امیرابوالحسن افشین که می‌گوید بودلف قاسم را مکش و تعرض مکن به خانه باز فرست که اگر وی را بکشی ترا بدل وی بکشند، پس گفتم ای قاسم، گفت لبیک، گفتم تندرست هستی؟ گفت هستم، گفتم هیچ جراحت داری؟ گفت ندارم. کس‌های خود را نیز گفتم گواه باشید، تندرست است و سلامت است، و همه را با خود می‌گفتم کشتن آن را محکم‌تر کردم که هم اکنون افشین بر اثر من در رسد و امیرالمومنین گوید من این پیغام ندادم، بازگردد و قاسم را بکشد. چون به خادم رسیدم به حالی بودم عرق بر من نشسته و دم بر من چیره شده، مرا بار خواست و در رفتم و بنشستم، امیرالمومنین چون مرا بدید بر آن حال، به بزرگی خویش فرمود خادمی را که عرق از روی من پاک می‌کرد، و به تلطیف گفت یا باعبدالله ترا چه رسید؟ گفتم زندگانی امیرالمومنین دراز باد امروز آنچه بر روی من رسید در عمر خویش یاد ندارم، دریغا مسلمانیا که از پلیدی نامسلمانی این‌ها باید کشید! گفت قصه گوی، آغاز کردم و آنچه رفته بود به شرح بازگفتم، چون آنجا رسیدم که بوسه بر سر افشین دادم آنگاه بر کتف و آنگاه بر دو دست و آنگاه سوی پا شدم و افشین گفت اگر هزار بار زمین بوسه دهی سود ندارد قاسم را بخواهم کشت؛ افشین را دیدم که از در درآمد با کمر و کلاه، من بفسردم و سخن ببریدم و با خود گفتم این اتفاق بدین که با امیرالمومنین تمام نگفتم که از تو پیغامی که نداده بودی بگزاردم که قاسم را نکشد، هم اکنون افشین حدی پیغام کند و خلیفه گوید که من این پیغام نداده‌ام، و رسوا شوم، و قاسم کشته آید. اندیشة من این بود ایزد عز ذکره دیگر خواست، که خلیفه را سخت درد کرده بود از بوسه دادن من بر کتف و دست و آهنگ پای بوس کردن و گفتن او که اگر هزار بار بوسه دهی سود ندارد.
چون افشین بنشست، به خشم امیرالمومنین را گفت خداوند دوش دست من بر قاسم گشاده کرد، امروز این پیغام درست هست که احمد آورد که او را نباید کشت؟ معتصم گفت پیغام من است، و کی تا کی شنیده بودی که بوعبدالله از ما و پدران ما پیغامی گزارد به کسی و نه راست باشد؟ اگر ما دوش پس از الحاح که کردی تو را اجابت کردیم در باب قاسم، بباید دانست که آن مرد چاکرزادة خاندان ماست، خرد آن بودی که او را بخواندی و به جان بروی منت نهادی و او را به خوبی و با خلعت باز خانه فرستادی، و آنگاه آزرده کردن بوعبدالله از همه زشت‌تر بود، ولکن هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد، و عجم عرب را چون دوست دارد به آنچه بدیشان رسیده است از شمشیر و نیزة ایشان؟ بازگرد و پس ازین هشیارتر و خویشتن دارتر باش.
افشین برخاست شکسته و به دست و پای مرده و برفت، چون بازگشت معتصم گفت یا باعبدالله چون رواداشتی پیغام ناداده گزاردن؟ گفتم یاامیرالمومنین خون مسلمانی ریختن نپسندیدم و مرا مزد باشد و ایزد تعالی بدین دروغم نگیرد، و چند آیت قرآن و اخبار پیغمبر اسلام علیه‌السلام بیاوردم، بخندید و گفت راست همین بایست کردن که کردی، و به خدای عز و جل سوگند خورم که افشین جان از من نبرد که وی مسلمان نیست. پس من بسیار دعا کردم و شادی کردم که قاسم جان بازیافت و بگریستم، معتصم گفت حاجبی را بخوانید، بخواندند بیامد گفت به خانة افشین رو با مرکب خاصِ ما و بودلف قاسم عیسی عجلی را برنشان و به سرای بوعبدالله بر عزیزا و مکرما. حاجب برفت و من نیز بازگشتم و در راه درنگ می‌کردم تا دانستم که قاسم و حاجب به خانة من رسیده باشند، پس به خانه بازرفتم، یافتم قاسم را در دهلیز نشسته، چون مرا بدید در دست و پای من افتاد، من او را در کنار گرفتم و ببوسیدم و در سرای بردم و نیکو بنشاندم و وی می‌گریست و مرا شکر می‌کرد، گفتم مرا شکر مکن بلکه خدای را عز و جل و امیرالمونین را شکرکن به جان نو که بازیافتی. و حاجب معتصم وی را به سوی خانه برد با کرامت بسیار.
و هرکس ازین حکایت بتواند دانست که این چه بزرگان بوده‌اند، و همگان برفته‌اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است، و غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خواننده‌گان را از من فایده‌ای به حاصل آید. ازین فارغ گشتم به سر راندن تاریخ بازگشتم و الله اعلم.

 

حروف‌چین:علی چنگیزی

 

 


اول مهرماه سال 93 شمسی بر همه دانش آموزان و معلمان گرامی باد
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱   کلمات کلیدی:

سلام/ امروز اول مهرماه سال 93 شمسی روز بازگشایی مدارس در سال تحصیلی 93-94 می باشد. امروز صبح به نانوایی رفتم در راه کارگران شهرداری خیابانها را جاروب می زدند کوچه های گلی و خاکی سال 52  را یادم آمد .یاد  بسیاری افراد برایم زنده شد مخصوصا  پدر مرحومم و دوستان و معلمان وکاسب هایی و... که هر گز دیگر انها را ندیدم . یاد دوستان شهیدم حسین حق پرست /عباس پردل / حسین عصاری / حسن بوطه کن/عباس شیخی/ مهدی توکلی / عباسعلی فینی زاده / مالکیان و..... . و معلمان شهید حسین جمشیدی /علیرضا بنی طبا و....و معلمان مرحوم اقای خرسند و نامجو و.. و مستخدم مهربان و همیشه عصبانی دبستان  مرحوم اقای صفایی و...و خیلی چیز های دیگر و اتفاقات ریز و درشت سالهای تحصیل / یاد روزهایی که دربدر دنبال یکی می گشتیم که کتابهایمان را جلد کند و بدوزد وپدر مرحومم با درفش  کتابها را سوراخ می زد و خواهر یا برادرم  انرا با نخ چله می دوختند و................یاااااااااااااااااااااااادش به خیر

 

عکس از وبلاگ اقای ایمانی(فقط برای شما)