داستان برزیگر و مار
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢   کلمات کلیدی:

ملک گفت:آورده اند که برزیگری  در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت.مگر دانست که ابناء روز گار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمار ماهی  مانند و چون نهاد او بر یک وتیرت و سیرت چنان یافت که اگر ماهیت  او طلبند الا به ماری نسبتی دیگر ندهد ،بدین اعتبار در دامن صحبت او آویخت  و دامن تعلق از مصاحبان ناتمام بیافشاند. القصه برزیگر هر و قت آنجا رسیدی ،مار از سوراخ بر آمدی و گستاخ پیش او بر خاک می  غلطیدی ولقاطات (ریزه)خورش او از زمین بر  می چیدی .روزی برزیگر به عادت گذشته آنجا رفت .مار را دید،از فرط سرمای هوا که یافته بود بر هم پیچیده و سر و دم در هم کشیده و ضعیف و سست و بیهوش افتاده .برزیگر را سوابق آشنایی و بواعث نیکو عهدی بر آن باعث آمد که مار را برگرفت و در توبره نهاد و بر سر خر آویخت تا از دم زدن او گرم گردد و مزاج افسرده  او را با حال خویش آورد، خر را همان جایگه ببست و بطلب هیمه  رفت.چون ساعتی بگذشت،گرمی در مار اثر کرد،با خود آمد،خبث جبلّت(سرشت) و شر طبیعت در کار آورد و زخمی جانگزای  بر لب خر زد و بر جای سرد گردانیدو با سوراخ شد.

این فسانه زبهر آن گفتم که هرک آشنایی با بدان دارد ،بدی به هر هنگام آشنای او گردد.

من ندیدم سلامتی زخسان--------------------------------گر تو دیدی ، سلام من برسان

 

 

مرزبان نامه - مرزبان بن رستم  یکی از شاهزادگان طبرستان قرن پنجم -سعدالدین وراوینی قرن هفتم - دکتر خلیل خطیب رهبر  معاصر -ص 101