مرزبان نامه- داستان
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠   کلمات کلیدی:

بنام  الله

 

داستان بزورجمهربا خسرو

دستور گفت : شنیدم که بزورجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی  و او را گفتی شب خیز باش تا کام روا باشی.خسرو بحکم آنک بمعاشرت و معاقرت ( پیوسته باده نوشیدن)در سماع(آواز) اغانی(خوش)  و اجتماع غوانی( زنانی که بی پیرایه زیبا باشند) شب گذاشته بودی  و با ماه پیکران تا مطلع آفتاب بر ناز بالش تنعم سر نهاده  از بروزجمهر بسبب این کلمه  پاره ی  متاثر  و متغیر گشتی  و این معنی چون سر زنشی دانستی .یک روز خسرو چاکران را بفرمود تا بوقت صبحی که دیده ی جهان از سیا هه ی ظلمات و سپیده صبح نیم گشوده باشد  وبزور جمهر روی به خدمت نهد ، متنکر وار( به شکل ناشناس) بر وی زنند و بی آسیبی که رسانند ،جامه او بستانند.چاکران بحکم فرمان رفتند و آن بازی در پرده ی تاریکی شب با بزورجمهر نمودند.او بازگشت و جامه ی دیگر بپوشید ، چون بحضرت آمد ،بر خلاف اوقات گذشته بیگاه ترک شده بود.خسرو پرسید که موجب دیر آمدن چیست؟ گفت : می آمدم ، دزدان بر من اقتادند وجامه ی من ببردند، من بترتیب جامه ی دیگر مشغول شدم .خسرو گفت:نه هر روز نصیحت تو این بود که شب خیز باش تا کام روا باشی.پس این آفت بتو از شب خیزی رسید.بزورجمهر بر ارتجال(بی اندیشه سخن گفتن) جواب  داد  : که شب خیز دزدان بودند که پیش از من بر خاستند تا کام ایشان روا شد.خسرو از بداهت( بدیهه گویی) گفتار  بصواب و حضور جواب  او خجل  وملزم گشت. این فسانه از بهر آن گفتم که خسرو اگرچ دانا بود ،چون سخن پردازی ، بزورجمهر ملکه ی نفس داشت، ازو مغلوب آمد ازو مغلوب آمد مبادا که قضیه حال تو معکوس شود  و روزگار اندیشه ی تو مغلوب گرداند." ورب حیله کانت علی صاحبها  وبیله" ( بسا چاره که بر حیله گر ناسازگار  و بد فرجام شد.)"صفحه 247  مرزبان نامه دکتر خلیل  خطیب  رهبر.