داستان حساب دفتری و اطمینان از حساب مانده
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳   کلمات کلیدی:

 بنام دوست

خاطر جمع

در هفته گذشته بصورت اتفاقی  و یا برای انجام کاری به مغازه رفتم چند مشتری همزمان وارد مغازه شدند ناگهان خانمی جوان که او را می شناختم. صدایم زد  وگفت حساب من چقدر است.و من با تعجب پرسیدم مگر هنوز هم حساب داری؟او گفت بله بگرد پیدا میکنی .گفتم شما چندین سال است به مغازه من نیامدید.که او ادامه داد حساب مال همان زمان است و اگر فرصت نداری یک وقت دیگر می آیم و من که دیدم او برود شاید اصلا نیاید گفتم اشکال ندارد و دفتر 8 سال پیش را گشتم حساب  را در گوشه ای نوشته بودم گفتم جساب به نام  ع  - و  داماد  ا- ص است و گفت بله گفتم حساب شما 535000 ریال یعنی پنجاه و سه هزار و پانصد تومان است .گفتم وجه را می پردازید تا خط بزنم که او گفت نه می خواستم خاطر جمع شوم که این مبلغ است و من در دلم کفتم چه رویی خوب شد نگفت کارکرد پولم را حساب کن و بده. و هنوز دلم  می سوزد زیرا من فقط به این زن و شوهر به خاطر عدم توانایی مالی نسیه می دادم و آنها تعهد کرده بودند اگر چند ماه  گاهی طول بکشد با آنها بسازم ولی نگفته بودند که پولم را خواهند خورد . پدر  این خانم هم حدودا  در همان سالهل با شگردی که آن هم داستانی دارد 40 هزار تومان نسیه برد و نیاورد.حالا من مانده ام با سر پل صراط و........نمی دانم چرا برخی از مردم حق الناس را هیچ می شمارند.فکر می کنم آن سالها 40 هزار تومان حقوق نصف کارکرد یک ماه بود.خداوند به ما انسانها رحم کند.ان شا ال....

نگارش تاریخ 28/09/1390 ساعت 23:35 دقیقه دوشنبه شب.