نیلوفرانه(داستان )
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱   کلمات کلیدی:

بنام حضرت دوست

اختلاف حساب

این جریان در حدود14 سال پیش اتفاق افتاد البته ذکرش حالم را بد می کند ولی به نوشتن وشنیدنش می ارزد. اون روز بعد از ظهر که به مغازه رفتم مردی  با قد بلند لاغر اندام با تناسب بهم ریخته که از چهره اش پستی خاصی می بارید وارد مغازه شد از پله های مغازه که بالا می آمد خستگی مهلکی که از نسیه بران مال مردم خور نصیب  می شد در من ایجاد کرد پسری هم دنبالش  بود که به احتمال قوی الآن می گویم حتماً برای آموزش  او را  با خودش به مغازه ام آورده بود.نرخ هایی پرسید و گفت من با جناق فلانی هستم گفته لباسهای خوبی دارید برای همین اینجا آمدم پس می روم وزن و بچه هایم را با هم می آورم ولباس براشون می برم که بعدها فهمیدم که بردن واقعی همین بود بهر حال با خانمش آمدند و بعد از کلی لباس پوشیدن وپرو پوشاک گفت اینها را برداشتیم بنویس منم گفتم حساب دفتری نداریم گفت به ما رسیدی وارسیدی سید من را فرستاده گفتم خوب ایشان بیاید ضمانت تو را بکند  لباسها را ببر. اون  با خانواده اش رفت اما یک ساعت بعد با سید با جناقش آمداونم گفت کار این ح درسته هر چی می خواهد بده ببرد پولشو اقساطی برات می آورد و لباسها را با خودشون بردندو من هم حساب  را در دفترم بنام ح.....ثبت کردم .تا یکسال به مغازه ام نیومد دیدم فایده نداره یک روز با موتور رفتم درب خونشون حالا با چه بدبختی  وسختی خانه ای فرد عجیب را پیدا کردم بماند از خانه بیرون آمد و خیلی بی خیال گفت بفرمایید کاری داشتید  گفتم حساب پوشاکت را نمی خواهی بپردازی و او خودش را به کودنی زد و گفت  مگه شما مغازه داری؟و من هم از تعجب شاخ در آورده بودم.گفتم ببخشید شما آقای ح فلانی با جناق سید .... نیستید مگر؟گفت چه ربطی دارد؟ماجرای خرید یکسال پیش خودش  را با واسطه شدن با جناقش گفتم و اصرار داشت که اشتباه می کنم.بطوری که من گیج ومنگ شدم. و من اشاره به لباس خودش و پسرش کردم  و گفتم اینها را از کی خریدی و او هم مرا فضول کرد.خلاصه رفتم درب خانه باجناقش و او را به در خانه ح... آوردم.بهش گفت چرا سید را اذیت می کنی چرا بهش گفتی مگه مغازه داری؟ که او همه  سخنان قبلی خودش را انکار کرد و گفت من می گویم اختلاف حساب داریم.من هم که از قبل حدس نمی زدم چی  خواهد گفت بیشتر تعجب کردم بهر حال فورا به مغازه اومدم وصورتحساب  او را آوردم و گفتم که بفرما این هم حسابت هر چی قبول داری بده و هر چی برایم برگرداندی و یا اشتباه است خط بزن .اگه چیزی هم طلبت شد بگو به شما بدهم و حسابت را پاک کنم اون هم رفت تو خانه و بعد از چند دقیقه آمد و نصف حساب را قبول کرد. گفتم حالا تسویه کن و او گفت فعلا ندارم چند وقت دیگه دست چک بگیرم برات می آورم . یک سالی گذشت او تصمیم به خوردن مالم گرفته بود و این مشخص شد ولی دیدم با جناق خوبتر هم از حساب کتابش خبری نیست در خونش رفتم بعد کلی صحبت گفت راستی پول لباسهای باجناقم را آخر گرفتی .؟ گفتم نه او گفت حالا چه کار می کنی گفتم به خدا واگذار کردم چون تا شکایت کنی ده برابر اون پول را باید بپردازی و دوندگی کنی.اون هم گفت پس کاری دستت نیست بکنی و من ساده لوح هم گفتم نه و صد البته که با منظور این حرف را زد  چون او هم هرگز حساب خودش را نپرداخت  که نپرداخت. بلکه 8 سال بعد داماد گرفته بود  و دامادش بدون معرفی  با قیافه یه آدم بیچاره پاک و صادق آمد مغازه ام و لباس دامادی اعم از کت وشلوار و مانتو برای خانم و سشوار و ....... خرید کرد و چک داد وهرگز نپرداخت که نپرداخت ووقتی به مطالبه درب خانه انش رفتم دیدم برادر شهید است بسیار تاسف خوردم و بعد که فهمیدم داماد چه کسی است فهمیدم اب از سرچشمه گل الود شده است و از پولم دل کندم  و هرگز از سر این افراد نمی گذرم و   نخواهم گذشت.

شنبه 27/06/1389 ساعت 2 بامداد و یکشنبه 28 /06 1389 ساعت 1.5 بامداد