سالروز دفاع مقدس گرامی باد
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

جانا به خدا توان رسیدن-------- زلف تو اگر کمند گردد

 

قسمتی از یک خاطره  در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران

 

به مناسبت سال روز دفاع مقدس

 

تقدیم به همه پاکان و رهبر گرانقدروهمه کسانی که به هر

صورتی و در هر لباسی برای سرفرازی دین و میهن خویش

عاشقانه  فداکاری  نمودند.

از خانه راه افتادم.غم گلویم را می فشرد .پاهایم کشش رفتن

نداشتند.نمی دانستم این بار دیگر سالم بر می گردم و

یا........  پدر ومادرم طبق معمول با کاسه آب  و برگ سبز

 

درخت دنبالم آمدند و از زیر کتاب خدا عبورم دادند. پشت

 

سرم آب و برگ سبز پاشیدند. آقای ی....( عمویم) با رنو

مرا به کاشان و گاراژ قم رساند.آنجا با مینی بوس و سه

تومان و پنج ریال کرایه به قم رفتم.  از قم بلیط کرمانشاه را

گرفتم. به آدرس جدید لشکر  در دامنه کوه واقع

در .ک....... رفتم . با دربدری مقر را یافتم .از آنجا با مینی

بوس بنز مدل قدیم  به اتفاق نیروهایی  از واحدها

وگردانهاو..و.دیگر بخشهای لشگر به سمت محل استقرار

لشگر در نزدیکی حلبچه رفتیم.جاده های پر پیچ وخم

کردستان ایران با باریک راههایی به مرگ نزدیکتر بود تا

به کردستان عراق،راه  با پرتگاهها و دره ها، بسیار خوف

انگیز و ترسناک بود.و این ترس در باطن هرفرد غوطه می

خورد گر چه در جنگ آبدیده ی همه نوع خطری شده بودیم

و مرگ از ما متعجّب بود.ولی سرعت راننده موجی لشگر

 

 که از 120 کیلومتر در ساعت هم در این جادهها بالاتر

بود. برای ما تجربه دیگری بود .کم کم از شهر آزاد شده

نوسود ایران وارد خاک عراق ِ متجاوز، می شدیم. این شهر

با آبشاری بسیار زیبا و کوههایی سر به فلک کشیده از

شگفتیهای  طبیعت بود. از اینجا دیگر نیروهای بعثی  اتوبان

بر روی کوه زده بودند گرچه آسفالت آنچنانی نداشت ولی

بسیار  وسیع بود2 باند رفت و برگشت  و ایجاد خاکریز  در

کنار جادههاو جلوگیری از دید و محافظت از سقوط ماشینها

به درّه از مزیّت های  آن بود .از اینجا  صدای شلیک گلوله

های توپ و خرناسه سلاحهای مرگبار  کمابیش شنیده

میشد.حالا به کدامین گناه به اینجا کشیده شده بودیم  و....

بماند.بوی گلوله و باروت و خون و.... همراه با سبزی  و

عطر گل وگیاه و صدای رودخانه و غیره همه فضا را پر

کرده بود . و بهار باز هم در این میان جلوه گری می کرد.

این راننده موجی ما را تقریبا 2 تا 3 ساعته به حلبچه

رساند.در 5کیلومتری حلبچه ما از ماشین پیاده شدیم .اینجا

بیاره  بود .شهری در نزدیکی حلبچه.در دره و شیاری از

کوه مقّر ما بود و در وسط آن رودخانه فصلی  کوچکی

جریان داشت. سر سبزی  و دار و درخت همه سرزمین را

پوشانده بود.من در آنجا مسوول یک قسمت بودم و فرمانده

من ع.ر  بود. بنده چون سیِِّد بودم احترامم را خیلی

میگرفتند. .بسیجی ناپایداری بنام ب.ص  بچه کاشان

بود .حضور داشت. گاه و بیگاه با دستور یا بدون دستور

مافوق نیروها را جابجا می کرد که برایم جالب بود. بچّه ها

نام او را .... گذاشته بودند و مسوول تدارکات  سربازی به

نام  ا.م بود. اینجا غذا بهتر از خط جنوب بود . زیرا گاهی

نان نرم برای خوردن پیدا میشد. در جنوب آنقدر نان خشک

خورده بودیم که مزه نان داشت یادمان میرفت. نان خشک ها

هم اهدایی مردم فداکار بود.گاهی وقتها کنسرو یا کمپوتی را

که می خواستیم باز کنیم روی آن را می خواندیم برای مثال

نوشته شده بود :  اهدایی دانش آموز  مریم .....  کلاس دوم

از دبستان دخترانه ...... شازند اراک و اشک در چشمان ما

جمع می شد. در دل خود می گفتیم .واقعا خوب مردمی

داریم. دستتون درد نکند و این خیلی انرژی زا بود .  بدون

شک با آن همه کمبود ها  آن کودک   از پول  تو جیبی یا

قللک خود آن را تهیّه کرده بود.درست یادم هست که در

طول 2 سال هر گز از بوی میوه و غذاهای فصلی  و نوبری

چیزی به مشاممان نخورده بود.بیشتر شبها زمین پر از پستی

و بلندی می خوابیدیم یادم هست یک روز که از خواب بیدار

شدم یکی از دوستانم گفت  تو چطور همه شب را روی این

سنگ سَقر خوابیدی و هیچ احساسی نداشتی؟!  .بوی پونه

های کنار رودخانه دیوانه ام می کرد. گاهی می چیدم و آنرا

می شستم و با بر وبچ  نوش جان می کردیم  یک روز از

همان  روزهای بهاری بالای کوه رفتم و دشت وسیعی از

باقلا  در دامنه کوه چشمم را گرفت و بی اختیار وارد دشت

 

شدم . باقلا های خوش طعمی بود .ناگهان به راکت های

سفید رنگ عمل نکرده ای برخوردم بر روی آن علایمی که

نمایشگر کشور سازنده و نوع مواد شیمیایی بود به چشم می

خورد  تعداد زیادی از آنها را  در دشت عمل کرده و عمل

نکرده مشاهده کردم .همان راکت هایی که توسط صدام بر

سر مردم بی گناه حلبچه  ریخته شده بود  که دقیقا یادم نیست

نام فرانسه و یا آلمان  بر روی آنها بود.( مدعیان حقوق

بشر). بهر حال باقلا نوبری چیزی بود که شیمیایی نمی

شناخت . از بالای کوه به  پایین آمدم و با گونی  به دشت

وارد شدم و تا می توانستم باقلا چیدم و آوردم با بچه ها

درقابلمه پختیم ونوش جان کردیم.جاتون خالی.

 

نگارش سید محمد طباطبایی مورخ 06/05/1390 شمسی ساعت 30/12 نیمه شب.