یاد ایام کودکی
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

بنام خدا

دوران کودکی

آموزشگاه ابریشم چی امروز ، یاد آور دوران کودکی ام شد. انروزها نامش کاشانچی بود. بعدها جندقیان و امروز ابریشم چی است. آقای ربانی مدیر ترسناک مدرسه ، آقای نجفی کاشانی ناظم همیشه عصبانی مدرسه،کلاس اول آقای فرخ- صدر( خدا بیامرزدش)، کلاس دوم آقای کرامتی- صدر،کلاس سوم آقای سربخش،کلاس چهارم آقای فرزانگان،کلاس پنجم آقای نامجو- تمسکی و مستخدم عصبانی و مهربان آقای صفایی(خدا رحمتش کناد) بود. صبح ها آقای ربانی جلو درب مدرسه  می ایستادو با قیافه ای خشمگین ترکه ی انار را که در آب خیس خورده بود بر کنار پایش می زد اینها همان آبخوره های  ساقه های انار بودند که آقای صفایی با چاقویش  خارهایش را می چید و در حوض مقابل درب ورودی می انداخت تا نرم و تازه بماند. آقای ربانی هر صبح به دانش آموزان گیر سه پیچ می داد و می گفت : چرا موهایت از 2 بلندتر است؟ ، چرا ناخن هایت را کوتاه نکرده ای؟، چرا دست هایت کثیف است؟ و چرا ...و ما با اب دهان دست هایمان را تمیز می کردیم ، آخه انروزها حمام به شکل امروزی در خانه ها نبود. برای رفتن به مدرسه ما ازکوچه بنی طبا  وارد هشتی آب انبار حاج آقا شهاب می شدیم و با عبور از جلو مغازه بربری سید علی و گذشتن  از جلو حسینیه خانقاه  و ورود به محله باغ علوی و سراشیبی دکان ماشالله  مقنی و ماشالله   حیدر (ذبیحی) به مغازه آقا حسن زواره می رسیدیم که نقش شاهراهی ایفاء می کرد.خیلی سرش شلوغ می شد ، یاد دوغ های ساخت خودش به خیر و پپسی و کوکا و کانادا که شاید طعم آنرا هرگز دیگر نخواهیم فهمید.چه صفایی داشت، با عبور از کوچه پشت پرداختی که سیدیان  در آن کوچه خانه داشت به نزدیکی مدرسه می رسیدیم و از سر کوچه سرک می کشیدیم تا آقای ربانی یا نجفی آنجا نباشند.چون کتک های عجیبی به دانش آموزان می زدند و یا اسباب فلک که از یک میز و مقداری طناب درست شده بود برپا می کردند و....راجع به همه اینها خاطراتی تلخ و شیرین دارم . گاهی زنگ تفریح از غلام نان بربری می خریدیم. او که روشن دل بودو بچه ها را با صدایشان می شناخت و به برخی نسیه هم می داد و این جالب بود که هر نوع پولی را می شناخت. و اگر فرصتی باشد خواهم نوشت .انشا الله یادش به خیر آقای عزت الله بقالزاده معلم ورزش  مدرسه که آدم جالبی بودوبرای تنبیه همیشه می گفت همه کلاس زباله ها و کاغذ های روی زمین را جمع کنند و کمک آقای صفایی (خدا رحمتش کند) کنند. ولی با همه این حرفها و ترسی که هنوز هم آقای ربانی یا هرکدام از معلم ها را که می بینم و در وجودم رخ  نشان می دهد همه را دوست دارم. یادم نمی آید حتی یک مرتبه کتک خورده باشم زیرا هم با انضباط بودم و هم درسخوان. و اولیاء مدرسه چیزی غیر از این نمی خواستند.بچه ها از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند (ای کاش آنروزها مراسم زیارت عاشورا در مدرسه انجام می شد. بهر حال در بازگشت از محله مختص آباد و کوچه و پس کوچه های آن و از جلو خانه محبوب (خدا بیامرز) به طرف درب صحرا  و از آنجا وارد خانه اربابی می شدیم.امروز برای صفا و صمیمیت و صداقت دیروزیها دلم لک زده است .ای کاش......

بیایید با هم خوب باشیم اگر تمرین کنیم همه چیز درست می شود .

گر بشر  را عادت بشر باد/ از ددو دیو هم بتر باشد.

                                                       حق نگهدار و رهنمای همه ما و شما باشد

                                                                                            ان شاالله