حلالم کن
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳   کلمات کلیدی:

بنام او

حلالم کن:

امروز یکی از روزهای ماه اردیهشت سال 1389 است .در مغازه و مانند همیشه بر انتظار روزی و خدمت به جامعه نشسته ام.ناگهان جوانی با نوعی دست پاچگی و سراسیمه وارد شد از قیافه اش دیگر او را مانند مشتریان نمی  شناختم واو بی مقدمه گفت حلالم کن چون حسابم اینجا خیلی  طول کشیده  و من بینوا بهت زده او را می نگریستم ، او جوانی 27 ساله نشان میداد وپیشانی اش نشان ضمیر در تلاطم افتاده اش  بود گفتم اینجا حسابی نداری و اوگفت من فلانی هستم وامروز در دفترم دیدم که به شما مبلغی بدهکارم و چند روز پیش درب خانه  شاگرد قدیمت ابراهیم رفتم و او گفت شما می توانید به من کمک کنید و همه حسابها نزد شماست و شما ناراحت نمی شوید که این حساب این شکلی شده است.من هم در این لحظه خیلی فکرها به سرم زد .اینکه در این مدت حد اقل دو برابر این را به بانک سود داده ام وسختی برای کمبود این پول کشیده ام واینکه عده ای آدم کم بضاعت یا بی بضاعت را به خاطر بد حسابی این شخص از خود رانده ام و........آره درست یادم هست این حساب از 6 یا7 سال قبل بود ودرست 5 سال پیش قبل از جابجایی  ونقل وانتقال مغازه ام به مغازه اجاره ورهنی آن طرف خیابان بسیاری مشتریها به گمان خوردن وهاپولی مال یک کاسب که می گویند حبیب خدا و خدمتگزار جامعه است با بهانه قرار دادن این مطلب که نمی دانستیم و از این حرفها و.....  بر خلاف میل  باطنی و دینی  ام  مجبور به مطالبه وجوه نسیه به از مشتریان بسی بد حساب  شدم  و این آقاجواب جالبی داد که افکار من الآن این جواب هم رنج میداد  .بله درست یادمه که چند ین  بار به قصد  ویا بدون قصد به مغازه این مشتری قدیمی  در 2 یا 3 سال قبل سر زدم  و در مواقعی که مغازه باز بود وخود ایشان در مغازه بودند حساب نسیه مانده را خواستم و او با مسخرگی گفت شما را نمی شناسم و از شما نخریدم و با ابراهیم حساب داشتم وگاهی به او پول می دادم به نظر من حسابم تصفیه است که منظورش تسویه بوددروغگو بهر حال با ابراهیم صحبت نمودم و او گفت اینها بهانه هست همه چیز در حساب وارد شده و شاید  یک نفر در نوشته شدن اقساط ماهیانه اش تاریخ چند روزکم و زیاد شده باشد ویا در کل به احتمال ضعیف یک قسط فراموش شده یا از قلم افتاده  که در این صورت حق با مشتری است و ما او را قبول داشته ایم که به او نسیه دادیم  به هر ترتیب صورتحساب این شخص را به مغازه اش بردم و گفتم این صورت اجناس شما و تاریخ های آن است هر چه را قبول نداری خط بزن و اگر اضافه هم پول داده ای به شما برگردانم . اودر حالی که مشتری اش را راه می انداخت از کمر یک طرفه شد و پاسخ توهین آمیزی داد که شما هر جور میخواهید می نویسید و می فهمید که چه می کنید  و دقیقاٌ منظورش ........بود.گفتم هر چی مخواهی تصور کن این حساب شما است و آنرا جلو میز کارش قرار دادم  و از آنجا که این حرفش از درد پول ندادنش برایم بیشتر بود  به سویش نگاهی پر معنی ودرد و رنج انداختم و گفتم یادت باشد اونجایی که اسکناس گیرت نیاد جلوت را می گیرم و از تو پول هزاری طلب می کنم و به خاطر حرف دومت از سرت هیچ وقت نمی گذرم  ومنظورم قیامت وسر  پل صراط بود و افزودم اون روز را من قبول دارم شما را نمی دونم و سرم را با غم  و تأسف به حال این جامعه  در حالی که بغضی گلویم را می فشرد ودلم را آب می کردگریه به مغازه آمدم و حالا او می خواهد با یک حلالم کن همه چیز را ببخشم  وبعد تو دلم گفتم باز هم خوبه اومده . بعدش گفتم از حسابت چیزی یادم نیست چون دفترها یش را عوض کردم و رفتم سراغ چک نویس مجموع حسابهای مانده ودر همان حال هم گفتم هر جی خودت بگی قبوله چون من قیافه شما را هم فراموش کرده بودم.و او می گفت حلالم کن واین باعث تعجب بیشتر من بود و تو دلم گفتم شاید دنیا میخواهد خوب بشه  ان شاءالله و حسابش پیدا شد و گفتم حسابت نگفتی چنده؟ گفت حلالم کن وفهمیدم یا نمی دونه یا هنوز با ضمیرش در جنگه بهتره تا قوای شیطلن تو وجودش پیروز نشده حساب را بگویم و غائله را به خیر ختم کنم بنا بر این گفتم 27500تومان است دقیقاٌ و او هم گفت من هم 27000 تومان نوشته بودم وگفت حلالم کن منم معطل نکردم و میخواستم صورت کل حساب را پیدا کنم که دیدم دیر میشه گفتم خب پول را بده .لبخند 27000تومان شمرد و به من داد اما چه 27000 توما نی که ثلث چیزایی را هم که برده بود باهاش نمی شد خرید . بعد گفتم حالا بگو جه طوری  حلالت کنم و چون می دونستم اگه می فهمید چی می گویم حسابشو اینطوری نمی کرد بلا فاصله گفتم  سهم خودم  را بخشیدم  .وداشت میرفت دوباره گفت حلال کن دیگه.اون شب وقتی به منزل اومدم به عیال تمام داستان را گفتم وبا حیرت به او گفتم نمی دونم خواب نما شده بود یا .......که همه اش می گفت حلالم کن. خانمم با تبسم گفت نه  تحت تأثیر یک فیلم ساخت کشور ترکیه قرار گرفته بنام حلالم کن  و من چند شب بعد فیلم را دیدم و گفتم ایوَل .که منظورم تحسین بود.لبخند

پنج شنبه ساعت 2 بامداد 25/06/1389