فرمانده جدید - خاطره ای از دوران دفاع مقدس در جبهه شلمچه
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠   کلمات کلیدی:

بنام آنکه هستی نام ازویافت

این خاطره ای ازدوران خدمت  نظام وظیفه این حقیر درایام دفاع مقدس است اگر کم و زیادی در آن  شد به خاطر  فراموشی آن سالها است.امروز هم که این خاطره را نوشتم  مطلبی می خواندم که خاطره آن دوران تداعی شد. امیدوارم، از این نوشته لذّت ببرید.البته خاطره نویسی از فروع زندگینامه نویسی  می باشد که نوعی اتو بیوگرافی محسوب می گردد.

سصصصصصصصصصصصصصصصووووووووژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژرررررررررررررررووووووووووکککککککرامپپپپپپپپپپپ فشششششششششششووووووووووووو.......سسسسسسسسسسسسصصصصصصصصژژژژژژژژژژژژووووووووگگگگگررراااامممپپپپپپپپپفششششششووو................ این صدای خمپاره 120 م م و توپ عراقی ها در لحظه برخورد به زمین است و هر روز بارها آن را تجربه می کنیم . گاهی بیخودی هم صدایش در گوشمان می پیچد." بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب. گشت وگشت.قرنها از مرگ آدم هم گذشت.ای دریغ غ غ، آدمیت بر نگشت. قرن ما  روزگار مرگ انسانیت است." همیشه آماده هستیم تا یکی از آن  آنها یا ترکش هایش سفیر آزادی از دنیای دون  باشد.اینجا دهکده شلمچه در کنار شاخه ای از رود کارون است درست یادم نیست به آن نهر عرایض می گفتند یا چیز دیگر.چند خانه ویران شده و درختان نخل سوخته و نیم سوخته و شکسته بسیار و سرزمین کشاورزی داغون شده  و نیزارهاو........و آب کارون که روز ها  می رود و بعد از ظهر پشیمان و نادم باز  می گردد(جزر ومد) و هرگز صاف  نمی شود.اینجا به جای آواز چکاوکها  و بلبلها یا آواز گنجشککان  نازهر از گاهی صدای چلچله ها(کاتیوشا)  وتوپها و پدافند را می شنوی و صداهای مهیب انفجار می آید.یا صدای ناله  رزمنده ای که مجروح شده است.  ولی  نغمه های مهربانی  و دوستی پاسداران ،سربازان ، بسیجیان و فرماندهان و نغمه های خدایی جای همه چیز را پر می کرد.اما گاهی غم دوری از خانه و پدر و مادر چشمان  را آهسته اشک آلود می نمود. وقتی به کنار زاغه های مهمات می رسیدم  یاد کُپه خاک های کشاورزان  شهرمان  می افتادم که در صحراها زیر کپه های خاک هر گوشه  زردک ها(از خانواده هویج) را تل انبار کرده بودند و حالا این گلوله های توپ وخمپاره در کنار دهکده آن صحنه های دشت های آران وبیدگل را تداعی می کرد.

شاید مهر ماه سال 1366  بود .هوا گرم و سوزان و شرجی بود.احمد ارمکان پاسدار رسمی از روستای کوت آباد  کمیجان اراک به مرخصی رفته بود و مسئولیت مقر و نیروها را بر عهده بنده  حقیر قرار داده بود. برایم سخت بود.ولی قبول کردم  ،نزدیک غروب خبر آوردند یک عراقی گرفته ایم. بچه ها صدایم زدند.  و آن فرد را به نزدیک من آوردند و همه نیروها دورش جمع شده بودند و بعضی او را اذیّت می کردندآنها رانصیحت کردم و از آنها خواستم بروند.یک مرد ژولیده ،خسته، خاکی و به هم ریخته قیافه اش به عراقی ها نمی خورد  بندهای پوتین نظامی اش باز و نیمه باز بود و دکمه های لب یقه اش باز بود سر او کم مو بود  و وسط سرش طاس بود.فانسخه اش یکوری بسته شده بود . نیمی از پیراهنش روی شلوارش بود و نیمی دیگر در داخل شلوارش بود..ولی رفتارش خیلی تند و بد بود، گاهی چند کلمه عربی و گاهی چند کلمه فارسی می گفت. و به فارسی مسلّط بود و این جای شک بود که این عنصر نفوذی است یا عراقی تعلیم دیده و یا ........به هر حال هیچ از اسم و رسم و مقر و... نمی گفت. به ستاد لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) مستقر در  دهکده زنگ زدم.  باآقای در گاهی (سردار درگاهی)-چون انروزها از درجه و مراتب به شکل کلاسیک امروزی خبری نبود –صحبت کردم ایشان گفت فعلا" ایشان (مرد دستگیر شده) را تا صبح نزد خودتان نگه دارید.بهر حال دستور بود و بایستی او را نگه می داشتیم.مرد ظاهرا" عراقی هر لحظه می پرسید:شما کی هستید؟ ،اینجا کجاست؟، چقدر فاصله با خط یک دارد؟، محل چه عملیاتی است؟ و پرسش هایی از اینگونه و من می گفتم نگفته اند بگویم.آخر هم دیدم ساکت نمی شود گلنگدن اسلحه را کشیدم و آنرا از ضامن خارج کردم و گفتم زیاد حرف می زنی با کسی اینجا شوخی نداریم.بعد به بچّه ها گفتم :مواظبش باشید تا نمازم را بخوانم. و بعد  گفتم نماز می خوانی، گفت: بله و او را همراهی کردم تا وضو گرفت وقتی نماز خواند و مانند  ما می خواند تقریبا فهمیدم باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد به هر صورت خیلی مواظبش بودم .شام نخورده بود شام او را دادم. و او را به سنگر فرماندهی بردم و پایش را بستم. واو را به ته سنگر  هدایت کردم . وگفتم اینجا بخواب تا صبح تو را تحویل ستاد بدهم. تقریبا تا ساعت 6 صبح مواظبش بودم جلو درب سنگر نشسته بودم و 2 تا نگهبان برای جلو سنگر تعیین کرده بودم.دم صبح که هوا کمی روشن شده بود خاطرم جمع شد. رفتم نماز خواندم و او را برای نماز صدا زدم،فهمیدم که بیدار بود، نمازش را خواند . ومن در گوشه سنگراماده استراحت شدم که خوابم برده بود وقتی بیدار شدم ، متوجّه شدم همه کارتهای جیبم  در کنارم ریخته و زنجیر و پلاکم را روی سینه ام گذاشته شده بود. سراسیمه بیرون دویدم و نگهبانها گفتند که او را ندیده اند. خیلی گشتیم. تا یکی از بچّه های لشگر گفت: او را دیده که با اتوبوس ساعت 8 به مقر لشگر در اندیمشک رفته است.تقریبا مطمئن شدم که عراقی نبوده است ولی از ماموریتش چیزی نفهمیدم.بلا فاصله به ستاد زنگ زدم و آقای درگاهی را در جریان گذاشتم و گفتم تقریبا حدس می زنم که او از بچه های خودی است.و اآقای درگاهی تایید کرد و چیز دیگری نگفت.بعد از  دو ماه به مرخصی رفتم وقتی به لشکر آمدم همه نیروها از ورود فرمانده جدیدی که بسیار هم سخت گیر بود سخن می گفتند.و من که دیدم فرمانده قبلی آقای علی رستمی از منطقه رفته است به اتاق فرماندهی نرفتم و مانند دیگر سربازان از پنجره قسمت پرسنلی مراجعه نمودم.  . برگه مرخصی ام را به آقای داوود محمودی که سرباز وظیفه بود دادم . و اوگفت: طباطبایی از درب بیا توو بعد با کمال تعجّب  کسی را دیدم که باورم نمی شد.همان فردی که در دهکده او را به عنوان عراقی گرفته بودیم ، از پنجره صدایم زد و گفت: سیّد  ، از درب بیا تو، من اخلاص تو را دیده ام . تا من اینجا هستم تو باید باشی وقتی وارد اتاق کانکس فرماندهی شدم. او ادامه داد که من شما را امتحان می کردم می خواستم نیروهای مدیریت و حفاظت را آزمایش کنم.بعد ادامه داد که نامش عباسی است و در کنار آقای رستمی فرمانده ما می باشد و آقای رستمی هم گاهی به ما سر خواهد زد ولی او هر گز به من نگفت از کدام رفتارم خوشش آمده بود.بهر حال تا پایان جنگ یعنی حدود یکسال و اندی  در کنار هم به فعالیّت مشغول بودیم. در تمام لحظات، بسیار به من احترام می گذاشت.البته من نیز به نوبه خودم برای ایشان احترام زیادی قائل بودم و اکنون نیز که سالهای زیادی از آن زمان می گذرد، همیشه برای سلامتی آقای عباسی و رستمی و ارمکان و محمودی و دیگر دوستان سرباز و بسجی ام آرزوی سلامتی و خوشبختی می نمایم.

نویسنده:سیّد محمّد طباطبا یی بیدگلی،تاریخ:جمعه دهم خردادماه  هزارو سیصد و نود ودو شمسی ساعت:10 صبح.