خشنودی پروردگار
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱   کلمات کلیدی:

بسمه تعالی

خشنودی پروردگار

آرام آرام خورشید بزرگ در گلوی زمین کوچک و حریص گیر می کرد ، چهره زمین سرخ شده بود و روز دست و پا می زد تا بتواند چند لحظه بیشتر نفس بکشد ، احمد آقا بر روی برگهای رنگارنگ و خشک درختان پاییزی قدم می زد گویی صدای خش خش برگها همراه موسیقی باد درونش  را آرام می کرد. همین طور گام برمی داشت تا جلو درب منزل عمو رحیم رسید آدرس درستی نداشت و بصورت تقریبی و از روی حدس و گمان به آدرس مذکور آمده بود ،  در کوچه هیچ کس نبود و صدایی غیر از موسیقی باد شنیده نمی شد. بنابراین منتظر شد، تا کسانی از آنجا عبور کنند ، او آدرس دقیق را بپرسد ، بالاخره سر و کله فردی پیدا شد ، برق شادی در چهره احمد آقا نمایان شد. جلو رفت و با سلام و خسته نباشید، پرسید: ببخشید، منزل عمو رحیم کدام خانه است ؟ حس کنجکاوی فرد عابر تحریک شده بود بنابراین پرسید چه کارش دارید ؟ وچند سوال دیگر، خواست ادامه دهد که احمد آقا گفت : ببین برادر، ایشان را کار دارم و نمی خواهم راجع به کسی غیبت و یا هر چیز دیگری بشنوم ،عابر که از حرکت خود نادم بود ،گفت : درست می فرمائید و سپس به اشاره به درب سبز رنگ و پر از زنگ آهن دست چپ احمد آقا را نشان داد و گفت: همین خانه است . احمد آقا با نگاهی خریدارانه به درب قدیمی و رنگ و رو رفته و دیوارهای واریخته و گلی خانه با خودش گفت: عجب این در و دیوار خانه، تقریبا از همه چیز اهل خانه حکایت می کند و چون برای مطالبه بدهی عمو رحیم آمده بود، دیگر حتی دستش یاری نمی کرد تا درب را بزند . سر و روی خانه از فقر تمام عیار اهل خانه سخن می گفت: احمد آقا زیر لب گفت : خدایا شکرت و پس از اندکی تامل در فاصله چند ثانیه ناپدید شد و رفت .

سردی هوا صورتها را می سوزاند و احمد آقا متاثر از فقر انسان ها هم چنان گام می زد و این بار آهنگ خش خش برگهایی خشک در زیر پای او نه تنها آرامش درونی را تامین نمی کرد بلکه گوش را آزار می داد و آسایش فکری و روحی را بر هم می زد ، گاهی صدای بوق ماشینها و عبور موتور سیکلت تمرکز احمد آقا را بر هم می زد ،خم شد، تکه نانی خشک گرد و غبار گرفته بر روی زمین بود آنرا فوت کرد و در شکاف دیوار  کنار پیاده رو گذاشت . او فردی معتقد بود و به همه چیز اهمیّت می داد و از این انسانها که  با رسیدن به تمّدن جدید خیلی چیزها را کنار گذاشته اند، بسیار ناراحت بود ، هر ماه مبلغی از درآمد ماهیانه اش را در صندوقی جمع می کرد و قتی مبلغ قابل توجهی می شد ،آنرا به گونه ای به فردی نیازمند می رسانید، هیچ کس بویی نمی برد ، همیشه در ذهنش داستان باغی را که سوخت را مرور می کرد او در این داستان دیده بود چند برادر بخاطر انفاق نکردن قدری خرما به چند فقیر باغشان دچار صاعقه شد و سوخت و این باور را ملکه ذهن خویش ساخته بود ، ناگهان فکری بخاطرش رسید ، خوشحال شد، شادی در چهره اش موج می زد ، تصمیم گرفت مقداری از پول پس انداز را به شکلی به دست عمو رحیم برساند. چند راه به ذهنش خطور کرد، آن را به حساب بانکی عمو رحیم بریزد و... اما نه هیچ کدام راه خوبی نبودند ، بالاخره موقعیت مناسب فرا رسید و عمو رحیم که با چرخ دستی خود در کوچه و بازار دست فروشی و دوره گردی می کرد با احمد آقا روبرو شد و پس از احوالپرسی احمد آقا سر صحبت را باز کرد . عمو رحیم گفت :می دانم خیلی وقت است از ما طلب دارید ولی دستم خالی است، سپس احمد آقا گفت : خب وقتی شب است همه جا را شب فرا می گیرد، بازار خوب نیست و درب همیشه روی یک پایه نمی چرخد ،خوب می شود. انشااله .. و سخنانی از این دست ،سپس به عمورحیم گفت : مقدار پول فردی به من داده است تا با آن کار کنم مبلغ خیلی زیادی نیست ولی از من سود نمی خواهد، فقط آن پول را بعنوان پس انداز به من داده فکر می کنم اگه بخواهی آن پول را بعنوان قرض الحسنه بدهم ،نزد شما باشد .این چند سال هم آن فرد نیاز به پولش ندارد. گفتم که سود پولش را هم نمی خواهد. چون به من اطمینان دارد، پول را به من داده (در نظرش لطف و کرم خدا بود) پول را به شما بدهم و هر موقع پول را خواستم یکی دوماه زودتر بهت خبر می دهم تا جمع و جورش کنی ، احمد آقا این را گفت و دست در جیبش کرد و چند بسته اسکناس را بیرون آورد و گذاشت روی چرخ دستی عمو رحیم ، عمو رحیم از فرط بدهی های زیاد و احتیاج بی معطلی پول را برداشت و داخل جیب کتش گذاشت و لبخندی زیبا چهره اش را فرا گرفت و من من کنان گفت: دست شما درد نکند، سبیلهای سفید عمو رحیم که از کشیدن سیگار زرد شده بود ،در لبخند عمو رحیم، آرام بخش بود و احمد آقا با یاد کلام خدا که انسانها ر ا فقیر می خواند بر فقر انسان تاسف می خورد، در دلش و می گفت : ای کاش این فقر فقط نیاز ما آدمها به خدا بود و چون می دانست، عمو رحیم این پول را با تفکر خرج نخواهد کرد و فقر مالی اش هم از این بی فکری ها ناشی می شود . او می دانست بیشتر فقیران و بیچارگان اجتماع بخاطر عدم تفکّر خوب و منطقی بیچاره  اند و به این فقر دامن می زنند ، صدای گلبانگ اذان گوش جان را  نوازش می داد و احمد آقا آماده نماز خواندن شد تا خداوند را  باز هم شکر گوید .

روزها می گذشت و.... یکی از این روزها احمد آقا در جایی چیزی شنید، که او را میخکوب کرد، فردی با طعنه و کنایه به احمد آقا می فهماند ،که شما پولی  را بصورت ربا و  صرف در اختیار  بیچارگان  می گذاری،احمد آقا که موقع دادن پول به عمو رحیم غافل از چشمان موذی افراد شیطان صفت بود، ناگهان افکارش بهم ریخت و با خود گفت: عجب فقر انسانها تا کجا ادامه دارد ،سپس تصمیم گرفت، راه کمک به دیگران را عوض کند تا حتی قلبهای بیمار و شیطان صفت نتوانند در بستر آن کمک، او را متهم کنند و مورد تهمت قرار دهند . بهرحال صدمه روحی حاصل از این تهمت، مدّت زیادی احمد آقا را رنج می داد ولی او که می دانست، این کار را برای رضایت خداوند و خشنودی پروردگارش انجام داده است. خوشحال و راضی بود و برق شادی و خوشحالی را می شد در چهره او دید. بهر حال احمد آقا سعی کرد تا  روش کمک را به شکل دیگری ادامه دهد تا از سوء ظن دیگران در امان بماند. فکر می کنید راه حل احمد آقا برای کمک به محرومین چه بود ؟والله اعلم

 

 نوشته :   سید محمد طباطبایی بیدگلی  - داستان کوتاه جشنواره امر به معروف