داستانک بر اساس خاطره ای از یک فراموشی
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢   کلمات کلیدی:

سلام، وحیدجان این داستانک  را برای خاطر شما نوشتم که دیگه هنگ نکنی، این ماجرا بر می گردد به پانزده سال قبل،یک روز در مدرسه یکی از همکاران خیلی افسرده بود  . از او پرسیدم :چرا اینقدر به هم ریخته ای؟ پاسخ داد .آره حق با شماست . به هم ریخته ام.صبر کنی خودت می فهمی و توضیح من را باور نخواهی کرد. اینقدر  تحت تاثیر فشارهای زندگی و گرانی  و..... قرار گرفته ام که دیروز رفتم درب منزل یکی از دوستانم ، وقتی  زنگ را زدم . از آیفون صدایی آمد و پرسید : بفرمایید،با کی کار داری؟ من که تا همین چند لحظه قبلش  اسم دوستم یادم بود از ذهنم پرید و هرچه فکر کردم یادم نیامد.برای اینکه آیفون قطع نشه سریع گفتم:بی زحمت آقاتون بیاد  دم درب کارشون دارم. و صدا گفت:شما؟ من هم دست پاچه شده بودم .هرچه فکر کرده اسم خودمم یادم نیامد. باز هم گفتم بی زحمت اقاتون بیاد دم درب کار دارم. وقتی دوستم آمد و مرا دید خیلی خوشحال شد و گفت:چرا خودتو معرفی نکردی؟ حالا بیا تو و ادامه داد کاری داشتی؟ من که هل شده بودم   کار را فراموش کردم و عرض کردم که نه می خواستم ببینمت و سخنانی از این دست و خداحافظی کردم  البته می دانم باورت نمیشه.و کلی با هم خندیدیم ومن هم باورم نشد ولی در ذهنم بود میشه آدمها اینقدر  گیج بزنند؟  حالا از آن موقع خیلی سال گذشته چند وقت پیش درب خانه یکی از دوستانم برای کاری رفتم.  وقتی  زنگ به صدا در آمد یکی از آیفون پرسید :بله  بفرمایید ،شما؟هر چه فکر کردم  اسم خودم، یادم نیامد ولعنت بر شیطان گفتم و گفتم لطف کنید بیاید  لب درب کار دارم،. صدا پرسید: با کی کار دارید؟باز هم هر چی فکر کردم اسم دوستم هم یادم نیامد.ادامه دادم لطف کنید آقاتون بیاید لب درب باایشان کار دارم . اما ماجرا اینجا تمام نشد.چون وقتی آقای خانه آمد کنار درب و گفت : بفرمایید. دیدم . اِ  اِ اِ  اِ   این که دوستم نیست تازه فهمیدم درب خانه را هم اشتباه آمده بودم. و عذز خواهی کردم و گفتم فکر کنم اشتباهی پیش آمده است و برگشتم.